تبليغاتX
رد افشا
 

بنام الله

به نظرم رسيد مطلبي را بصورت كلي در جواب امثال سايت افشا، اين جا بنگارم.

كساني كه اين طور به تكذيب اسلام و قرآن مي پردازند، زياد هم مقصر نيستند. متاسفانه در شرايطي به سر مي بريم كه اسلام واقعي را خيلي سخت مي توان يافت و مي توان ديد. و براي كسي كه اسلام را نمي بيند، حق را حس نمي كند، و شيريني حقيقت را درك نمي كند؛ تكذيب همه چي، كار زياد بدي نيست.

چنانچه پيام اسلام دو قسمت دارد. بخش اولش "لا اله" است. و بخش دومش "الا الله". و اين افراد در بخش اول مانده اند. بايد گفت كه اينان نيمي از راه را رفته اند.

اين ها هر چه ديده اند، دورويي بوده و نفاق. يا درگيري اهل دين با همديگر. چنانچه اهل دين حاضرند با غريبه دوستي كنند، اما كوچكترين حرف مقابل همديگر را نپذيرند.

اين افراد هيچ وقت خود اسلام را نديده اند كه بخواهيم اين طور نامردانه اسلام را تكذيب نكنند.

آنان قرآن را و اسلام را در حد قوم عرب مي بينند. خودشان را ايراني مي دانند. و خيال مي كنند كه ايراني نژاد برتري است! خيال مي كنند كه ايراني هميشه در تمدن غرق بوده و اين قوم عرب بياباني و عقب مانده آمده و اين حرف ها را قالب كرده...

 آنها حقيقت را نمي دانند. و چون نمي دانند از كمترين داشتني خود، كه همان برتري خود خوانده نژادي است دفاع مي كنند. و توجه ندارند كه همين منطق نژادي آنان، خبر از عقب ماندگي آنان مي دهد... و همان قرآني كه آنان تخطئه مي كنند، سراسر نور است.

راستي آنان اصلا قرآن را خوانده اند؟ و اگر خوانده اند، فهميده اند؟ كه توقع داشته باشيم به راه بيايند؟

آنان اصلا درك نكرده اند نور را. آنان عقب مانده اند از كاروان نور. از كاروان ايمان. آنان قابل ترحمند.

نبايد با آنان دشمني كرد.

بلكه بايد با حرف آنان دشمني كرد.

كه بنا به منطق رسول، حتي جنگ با آنان هم نوعي محبت است با آنان، تا به راه حق بيايند.

ما با كسي دشمني نداريم. نفرت در قاموس ما نمي گنجد. ما سراسر محبتيم. اما محبت واقعي. كه مي خواهيم بشر و هم آنان، خوشبخت باشند. مي خواهيم آنان هم طعم خوش نور را بچشند. مي خواهيم بيايند به جايي كه درك كنند راه حقيقي چقدر زيباست. چقدر سعادت است.

بايد به آنان قرآن را نماياند. تا خيال نكنند كه ايراني در اول اسلام در خوشبختي غرق بوده، و اين اعراب آمده اند و حرف سخيف خودشان را به ما تحميل كردند و لاجرم خوشبختي را از ما گرفتند!

بايد به آنان قرآن را نماياند.

من يك بار با چند نفر از آشنايان بحثي داشتم. و اينكه چرا بعضي احاديث اين قدر ناراحت كننده است. و اينكه چرا بعضي هايش اين همه با علم سر ناسازگاري دارد. سخن من اين بود كه چرا قرآن را نگاه نكنيم كه سراسرش نور است؟ و بعد من دو آيه بعد از آيه الكرسي را خواندم:

الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور...

و بعد گريه ام گرفت...

واقعا چقدر اين آيه زيباست. چقدر پر معناست. شما هر چه خوبي بيابيد، شما را به خدا وصل خواهد كرد. خدا دارد خودش را اينجا تعريف مي كند. هر نوري، راه خداست. راه خدا به سوي خدا.

كسي كه همين يك آيه را درك كند، تا آخر عمرش اصلا فرصت نمي كند به چيز ديگري فكر كند. چه رسد به اينكه بخواهد از كوروش و داريوش و سلطنت هاي بر باد رفته شان دفاع كند!

 

نوشته شده توسط اگر در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 17:43 | لینک ثابت |

 

يكى از برادرامون نصيحت كردن كه به كسى نگيم كافر حتى اگه يه نفر خودشو كافر معرفى كرد!

حالا من اينجا سؤال يه مهمانى كه هر از چند گاهى سؤالى مى ذاره و غيبش مى زنه را مى ذارم و درباره ش حرف مى زنم.

بالآخره خدا میبخشد کسی را که مؤمنی را عمدا بکشد یا نه؟

...ومن یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و أعد له عذابا عظیما

النساء 4: 93-92

... وهرکس مؤمنی را بعمد بکشد مجازات او آتش جهنم است که درآن جاوید معذب خواهد بود و خدا براو خشم ولعن کند و عذابی بسیار شدید مهیا سازد!

الذین لا یدعون مع الله إلها آخر و لا یقتلون النفس التی حرم الله إلا بالحق ولا یزنون و من یفعل ذلک یلق أثاما یضاعف له العذاب یوم القیامه... إلا من تاب و آمن و عمل صالحا فأولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما

الفرقان 25: 70-68

مؤمنان آنانی هستند که با خدای یکتا کسی را شریک نمی خوانند و نفس محرمی را که خدا حرام کرده بقتل نمیرسانند مگر بحق و هرگز گرد عمل زنا نمیگردند که هرکه را اینعمل را کند کیفرش را خواهد یافت و عذابش در قیامت مضاعف شود و با ذلت و خواری در دوزخ مخلد گردد مگرآن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان بخدا عمل صالح بجای آرند پس خدا گناهان آنها را به ثواب مبدل گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربانست.

در آیه نخست خدا کسی را که مؤمنی را به قتل برساند نمی بخشد و سرانجام او جهنمی است که در آن جاودان می ماند, اما در دومی واژه مگر آنانی که توبه کنند خدا بدیهای آنان را به ثواب و نیکی تبدیل می کند را می بینیم که با این روش هرکس که نفسی را که خدا قتلش را حرام کرده میتواند بکشد و پس از آن با توبه کردن خدا گناه او را به ثواب تبدیل خواهد کرد!


 

نویسنده: کافر
 
  ببين بيننده ى با دقت!
 
قرار نيست كه خدا آدماى جنايتكار رو تشويق به جنايت كنه !
 
درسته؟
 
بخاطر همين الله تعالى به اونا تهديد مى كنه كه كشتن عمدى مؤمن ، سزاش جهنمه !
 
اونم جاودانه !
 
براى اينكه كشتن يه آدم مؤمن خوب ، پيشامدهاى زيادى داره مثل محروم شدن خانواده و جامعه از خدمت و وجود اون انسان خوب .
 
خب حالا مياييم سر اون بدبختى كه  از جهل و كفر مرتكب گناهانى شده و حالا به اشتباه و ظلمش پى برده و مى خواد آدم خوبى بشه.
 
آيا بايد دروازه ى توبه جلوش بسته بشه؟!
مسلماً نه !
 
بايستى به قبول توبه ش تشويق بشه تا كارهاى خوب انجام بده و شرط قبول توبه ش رو هم خداوند واضح كرده :   عمل صالح بجای آرند    يعنى توبه شون با اصلاح عمل همراه باشه نه فقط حرفى پوچ و خالى !
 
خوب دقت كن ببين عمل صالح كردن يعنى چى ؟
يعنى اولاً اصلاح درونى دوماً اصلاح فساد كارى قبل يعنى اون آدم تبديل به يه عنصر مفيد شدن كه نفعش تنها عايد خودش نيست بلكه عايد جامعه مى شه.
 
فهميدى؟
 
 
 
نوشته شده توسط يار علي مسلمان در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

در ادمه ی مطالب امه الله باید یک نکته را مورد توجه قرار داد

امام ابوالاعلی  مودودی یکی از متفکران و آزاد اندیشان پاکستانی در رابطه با تفسیر آیه ی مبارکه ی (ان الدین عند الله الاسلام ) نظرات جالبی عنوان داشته اند .

در تفسیر دو کلمه ی دین و اسلام :

« ان الدین عند الله الاسلام »

با این آیه است که قرآن تمامی جامعه ی بشری را به نظام زندگانی پیشنهادی خود دعوت می کند . بیانی است پر اهمیت و دارای حقیقتی الهی و مقدس که در این نوشته ی مختصر به موشکافی جنبه های مختلف آن خواهم پرداخت .

اگر چه در این تحقیق و بررسی امکان بررسی همه ی جزییات ممکن نخواهد بود با این حال سعی می کنم اندکی به روشنگری معنی و مفاد و اهمیت این آیه بپردازم و حدود پذیرش این ادعا را بررسی نمایم .و هم چنین تلاش خواهم کرد تا مفاهیم ضمنی و نیاز پیروی ار این بینش را توضیح دهم . به طور کلی آن چه از معنی این آیه فهمیده می شود این است که دین حق نزد خداوند اسلام است و اسلام تنها روش زندگی است که مورد قبول خداوند می باشد و مفهوم اسلام ، که عموما مورد اعتقاد همه می باشد ، این است که اسلام هم آیینی است مثل دیگر ادیان که حدود 1400 سال پیش در عربستان توسط محمد (ص) پایه گذاری شد .

من عمدا کلمه ی پایه گذاری را به کار بردم زیرا نه تنها غیر مسلمانان بلکه بسیاری از مسلمانان ، که اغلب ایشان تحصیل کرده نیز هستند ، در سخنان و نوشته های خود از حضرت محمد (ص) به عنوان پایه گذار اسلام یاد می کنند .

گویی به زعم ایشان ، اسلام با محمد (ص) آغاز شده است که او پایه گذارش باشد و به همین دلیل است که وقتی غیر مسلمانی به مطالعه در آیات قرآن می پردازد و به آیه مذکور برخورد می کند سبکسرانه از آن می گذرد و چنین می پندارد که درست همانگونه که هر مذهبی خود را تنها سرچشمه ی حقیقت می داند و ادیان دیگری را که ادعای مشابهی دارند منسوخ می شمارند ، قرآن نیز به نفع مذهب پیشنهادی خود بهانه ای ارائه کرده است و نیز وقتی مسلمانی به این جمله می رسد نیاز تعمق جدی درباره ی آن را در خود احساس نمی کند زیرا می داند مذهبی که به آن اشاره شد مذهب خود اوست و آن چه به عنوان دین حق معرفی شده است همانی است که او قبلا به آن ایمان آورده است و اگر اتفاقا قبول کند که باید راجع به این موضوع به تعمق بپردازد معمولا این کار را به صورت نوعی مطالعه ی تطبیقی با ادیان مختلف مثل مسیحیت ، هندوئیسم و بودائیسم و با این قصد که درستی و برتری اسلام را ثابت کند انجام می دهد ولی حقیقت آن است که این نکته به مطالعه و تفکری عمیق تر نیازمند است و بنابراین بهتر است جدی تر و با تعمق بیشتری به بررسی آن پرداخته شود .

معنی دین و اسلام

اجازه بدهید قبل از هر چیز ، تحقیق خود را با فهمیدن معانی دو واژه ی «الدین» و « الاسلام» آغاز کنیم .

در زبان عربی کلمه ی «دین»برای رساندن معانی گوناگون به کار میرود . معانی ذکر شده برای این کلمه عبارتن از:

1) قدرت ، اختیار داری و کنترل       2)اطاعت و تسلیم       3) پادش و عوض       4) روش زندگی ، سلوک و ایدئولوژی

در آیات قرآن معنی چهارم این واژه مورد استفاده قرار گرفته است . به این معنی که کلمه ی «دین» عبارت است از روش زندگی یا گرایش ذهنی و فکری و همچنین طرز رفتار و عملی که یک فرد یا یک جامعه از آن تبعیت کرده و  پیروی می نماید . ولی می باید خاطر نشان ساخت واژه ای که قرآن به کار می برد « الدین » است نه فقط « دین » . معنی این دو کلمه بسیار با هم متفاوت است ، درست مثل تفاوت موجود میان دو عبارت « راه همین است » و « این هم راهی است » . ادعای قرآن این نیست که در نظر خداوند اسلام هم روشی برای زندگی است بلکه ادعای آن این است که اسلام تنها روش واقعی زندگی و گرایش صحیح فکری  و رفتاری و هم چنین ایدئولوژی زندگی است .

علاوه بر این باید به خاطر سپرد که واژه ی « الدین » آن گونه که در قرآن از آن استفاده می شود ، به هیچ وجه در این معنی محدود به کار برده نمی شود . این کلمه محدود به برخی جنبه های خاص یا محدود به مرحله ای از زندگی نیست بلکه تمامی زندگی بشر را با همه ی کلیت آن را در بر می گیرد . این کلمه تنها اشاره به زندگی شخصی یک فرد ندارد بلکه در عین حال وجود دسته جمعی افراد یعنی آهنگ تمامی جامعه را به عنوان یک کلیت نیز شامل می شود . همچنین این واژه به روش زندگی هیچ ملت یا کشور به خصوص و یا روش رایج در یک دوره ی خاص از تاریخ منحصر نمی شود بلکه شامل روش زندگی برای تمامی بشریت ، در قلمرو فرد و جامعه و در تمامی زمان ها می گردد .

قرآن ادعا نمی کند که اسلام خلاصه واقعی شعائر و مراسم عبادی و عقاید و بینش های ماوراء الطبیعی و یا این که شکل واقعی گرایش مذهبی در اندیشه و عمل برای فرد است ، آن گونه که امروز مذهب در اصطلاح غرب فهمیده می شود حتی نمی گوید که اسلام روش صحیح زندگی برای مردم عربستان یا برای مردم یک کشور خاص یا برای مردمی که مقدم بر یک عصر خاص ( مثلا فرض کنیم عصر انقلاب صنعتی) بوده اند ، می باشد . خیر ! بلکه صریحا برای تمامی نوع انسان  فقط یک نوع روش زندگی وجود دارد که در نظر خداوند حق و پسندیده است و آن « الاسلام » است .

حال به بررسی واژه ی « الاسلام » می پردازیم :

در زبان عربی واژه ی اسلام به معنی تسلیم ، تفویض ، قبول بندگی خدا و نیز خود را به کسی سپردن می باشد .

ولی در قرآن ، در آیه ی بالا ، فقط نمی گوید اسلام بلکه می گوید « الاسلام » این واژه نیز اصطلاح خاصی است که قرآن به کار می برد و معنی آن به خاک افتادن در برابر خداوند ، تسلیم و اطاعت از او ، انکار اختیار خود در برابر او و تسلیم کامل در پیشگاه او است .

این پذیرش ، اطاعت ، تسلیم و انکار خود به معنی تسلیم به قوانین طبیعت ، آن گونه که برخی از مردم به اشتباه فهمیده اند ، نیست . حتی اشاره به این مطلب نیست که انسان می باید مطیع چیزی که مشیت یا خشنودی خداوند تلقی می شود و اساسا آن تصور و عقیده ی خود او است ، باشد . آن گونه که برخی دیگر نیز به اشتباه و قاطعانه اظهار می کنند.

از سوی دیگر ، این امر به معنی آن است که انسان می باید راسخانه و محکم به تعلیمات و دلالت هایی که خداوند از طریق پیامبران به او داده است متوجه شود و به دنبال هوی و هوس از راه راست منحرف نگردد . به عبارت دیگر ، گرایش ذهنی و رفتار انسان می باید تابع دستورات خدا و پیامبران او باشد نه طبق گفته ی این و آن . این گونه تسلیم و تفویض است که قرآن آن را به عنوان « الاسلام » توصیف می کند .

این چنین اسلامی در حقیقت مذهب جدیدی نیست که 1400 سال قبل به وسیله ی محمد (ص) پایه گذاری شده باشد ، بلکه واقعیت آن است ، همان اولین لحظه ای که انسان بر روی این کره پدیدار گشت به او گفته شد که تنها روش زندگی و تنها طریق درست حیات برای او « الاسلام » است  و بنابراین در قسمت های مختلف جهان و در دوره های گوناگون ، هرکسی که برای هدایت بشر تعیین گردید ، تکیه و تاکید پیام او بدون هیچ گونه تغییری یکسان بود و محمد (ص) نیز سرانجام تمامی بشریت را به سوی همان راه دعوت کرد . بدون شک این امت پیامبران بودند که تعلیمات آن ها را واژگون کردند و از صورت اول انداختند .

مثلا ، معتقدان به حضرت موسی با گذشت زمان و با ترکیب عناصر گوناگون خارجی ، نظامی را تحت عنوان یهودیت از پیش به وجود آوردند و پیروان عیسی مسیح ، نظام دیگری را به نام مسیحیت گسترش دادند و چنین بود عمل پیروان انبیاء دیگر در قسمت های مختلف جهان که اصل هدایت الهی را از بین بردند و آن را به صورتی غیر قابل تشخیص تحریف کردند .

با این حال این حقیقت باقی ماند که روش زندگی و راه و رسمی را که موسی و مسیح و تمامی پیامبران مشهور و یا گمنام ، بشر را بدان دعوت کردند چیزی به جز اسلام نبود .

با توجه به آن چه گفته شد بایستی عرض کرد معنی ادعای قرآن با عباراتی روشن و صریح این است که :

تنها مسیر واقعی برای انسان در زندگی این جهانی تسلیم خود به خدا و پیروی از روش فکری و رفتاری است که او از طریق پیامبرانش نشان داده است. 

این تعریف دقیقا همان چیزی است که مقصود قرآن است .

 

نوشته شده توسط ناجى كرد در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 17:47 | لینک ثابت |

 

الحمد لله ...

كافرى كه در اين مكان شبهه هاى كفار را برايمان آشكار مى كرد ، اين سؤالش بود :

چگونه محمد از اولین مسلمانان است درحالیکه قرآن ابراهیم و موسی و نوح و عیسی و حواریونی که صدها و هزاران سال پیش از او بوده اند را مسلمان میداند؟

محمد بارها گفته که او اولین مسلمان است:

?قل اني أمرت أن أکون أول من أسلم? (الأنعام 14)

بگو که به من امر شده که اولین شخصی باشم که تسلیم حکم خداست و مسلمان شده

?لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین? (الأنعام 163)

اورا شریک نیست و بهمین اخلاص کامل مرا فرمان داده و من اولین کس هستم که مطیع و تسلیم امر خدا میباشم.

جواب:

من اول مسلمين هستم يعنى از اين امت من پيشگام اين أمت و اولين كسى هستم كه اقرار به اين آئين دارم.

(وأنا أول المسلمين)، يقول: وأنا أوّل من أقرَّ وأذْعن وخضع من هذه الأمة لربه بأن ذلك كذلك . (3)

 

شكى نيست كه دين تمامى انبياء اسلام است زيرا در تمام آيات كتاب الله به اين امر اشاره شده كه انبياء همه مسلم بودند بمانند نوح ابراهيم موسى و ... عليهم السلام.

و اما شريعت هر رسول يا نبي متفاوت بوده است بدينصورت كه با آمدن فرستاده ى بعدى ، شريعتى نسخ و بهترين جايگزين شريعت قبلى مى شده است .

بمانند شريعتى كه توسط رسول الله محمد صلى الله عليه و سلم بر اين أمت بيان شده است و اين كاملترين و ناسخ شريعت هاى سابق است و هرگز تا قيام قيامت نسخ و تبديل نخواهد شد.

 

نوشته شده توسط أمة الله در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 13:21 | لینک ثابت |

بنام خدا در اين جا قصد داريم به اين پست از وبسايت (افشا) پاسخ دهيم: http://www.notobs.com/farsi/faq/q5.htm و اما پاسخ: سخن اول اينكه گفته ارائه شده از ماركس، به كل اشتباه نقل شده است. ماركس چيز ديگر گفته است كه هر كسي مي تواند به اقوال مستند او مراجعه كند. ماركس عقيده داشت كه وقتي در جامعه اي دين وجود داشته باشد‍، هر كسي پس از اينكه به او ظلم شد، به جاي اينكه انقلاب كند؛ به دامان دين پناه مي برد. نويسنده وبسايت افشا ميگويد كه احساس رضايت مندي با حقيقت منافات دارد. خيلي ساده مي پرسيم اين سخن را از كجا آورده ايد؟ آيا هميشه احساس رضايت مندي از امور غير حق به دست مي آيد ؟ آيا تنها اين افيون و ترياك است كه احساس رضايت به انسان مي دهد كه بگوييم هر احساس رضايتي‍‍، باطل است؟ سخن درست اين است كه بگوييم ترياك و افيون و همه موارد اين چنيني، احساس رضايت كاذب به انسان مي دهند. و احساس رضايت واقعي را بايد در امور حقيقي جست و يافت. انسان در يك زندگي پاك و همراه با پرهيزگاري‍، در رضايت غرق مي شود. انساني كه از گناه و زنا و مشروب و ظلم و قتل و جنايت ، دور است؛ در تمام طول زندگي خود ، احساس رضايت را بارها تجربه مي كند. اصولا اين حقيقت است كه به انسان رضايت دروني و كامل و مانا مي دهد. و اموري مانند مخدرات، اگر رضايتي هم بدهد، ناپايدار و بد عاقبت است. چرا كه از راه دور است و كاذب است. حقيقت و عقل، هر دور بهترين سخن هاست. يكي هدف است و ديگري وسيله اي براي اين هدف. و دين هرگز دشمن اين دو نيست. بلكه دقيقا همين دو است. و خدا ، همان حق است. غير از حق ، خدايي وجود ندارد. هر كه خدا را گم كرده است و با نفرت به هر مطلب خدايي نگاه مي كند - نظير نويسنده وبسايت افشا - بايد به حق نگاه كند . هر جا حقي بود، او مي تواند خدا را هم بيايد. گرچه براي آن نويسنده چنين اميدي نمي رود. كه اين ها هر سخن حقي را و هر سخن از خدا را كه بشنوندَ، فقط به نفرتشان به حق افزوده مي شود. و لا يزيدهم الا نفورآ.
نوشته شده توسط اگر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 3:9 | لینک ثابت |

 

الحمد لله على نعمة الإسلام و العقل ...

كافرى در قسمت نظرات سؤالات زيادى را كرده كه به ترتيب اهميت آن به آن جواب مى دهم.

اين سؤال كافر است :

مشرکین دروغ می گویند یا قرآن؟

ولو شاء الله ما أشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ماأنت علیهم بوکیل(الانعام 107)

واگر خدا میخواست آنها را از شرک باز میداشت وما تورا نگهبان آنان قرار ندادیم و تو وکیل آنها نخواهی بود.

سیقول الذین أشرکوا لو شاء الله ما أشرکنا ولا آباءنا ولا حرمنا من شیء کذلک کذب الذین من قبلهم

...الانعام 148

آنان که شرک آوردند خواهند گفت اگر خدا میخواست ما وپدران ما مشرک نمی شدیم و چیزی را حرام نمی کردیم , با این گفتار جاهلانه پیشینیان ایشان نیز پیغمبران را تکذیب میکردند تا آنکه طعم عذاب ما را چشیدند...



دوگانه گویی قرآن هنگامی که مشرکین دروغ می گویند چون گفته قرآن را تکرار کرده اند که "اگر خدا میخواست ما مشرک نمی شدیم" , جالب اینجاست که مشرکین فقط آنچه را که قرآن گفته تکرار می کنند ولی باز هم آنان را به دروغگویی متهم می کند , چنین به نظر می رسد که قرآن خود را دروغگو می نامد. آیا بازهم عده ای فکر می کنند که خدا بسیار باهوش تر از انسان است؟

جواب :

الله در  سوره ى انعام آيه ى  ۱۰۷  به فرستاده اش تأكيد مى كند كه زياد غم و اندوه بر خود نكشد كه او مسؤول خطاى خطاكاران و شرك مشركان نيست و الله تعالى قادر است  جلو شرك آنان را بگيرد.

در اينجا جلوگيرى از شرك مشركان يك نوع اظهار قدرت الهى ست كه جبراً مى تواند هر كائنى را تسليم نمايد همانطور كه جبارانى بمانند نمرود و فرعون را نابود و توحيد را بسط داد و زمين و ملك ظالمان را از آنان گرفت و مؤمنان و اهل توحيد را جايگزين ظالمان و مشركان مى كند.

 

اما در همين سوره انعام آيه ى  ۱۴۸ خداوند ادعاى مشركين را بيان مى دارد كه آنان شرك خود را توجيه مى كنند و آنرا امر الهى مى دانند!

و اين ادعاى آنان به اين معناست كه آنان خدايان خود را شريك الله مى دانستند و ادعا داشتند كه الله تعالى آن شريكان را براى خودش گرفته و آنان را امر كرده تا آن شريكان را عبادت كنند!

و اين همان ادعاى دروغين آنانست !

زيرا الله تعالى خدايان آنان را رد مى كند و در ذكر قوم عاد و فرستاده ى الهى هود عليه السلام مى فرمايد :

قال قد وقع عليكم من ربكم رجسُ و غصب أتجادلونني في أسماءٍ سميتموها أنتم و آبائكم ما نزَل الله بها من سلطان ...

سوره الأعراف - الآية ۷۱

در اين آيه بوضوح از زبان فرستاده ى خدا به مشركان تأكيد شده كه خدايان مشركان فقط نامهايى هستند كه توسط مشركان به آنها قرار داده شده و خداوند سلطه و نشانى به آن خدايان نداده است.

و در اينجا هود عليه السلام از مجادله ى مشركان سخن آورده و اينكه آنان ادعا داشتند كه خدايانشان نزد خداوند عالم داراى شأن و منزلتند و عبادتشان جايز و امرى از سوى خداوند مى دانستند!

و اينجاست كه اين كافر خلط كرده بين ادعاى مشركان بر الوهيت و قدسيت خدايانشان و اينكه خداوند جهان به آن خدايان قدرت و سلطه در تصرف امور مردمان و مخلوقات داده تا مورد عبادت واقع شوند !

و بين سخن خداوند جهان مبنى بر قدرت و سيطره اش بر آن مشركان و خدايانشان و  اينكه الله تعالى قادر به شكست و نابودى خدايان و سر افكنده ساختن مشركين مى باشد .

آرى خداوند قدرت جبرى اش بر تمام كائنات مسلط است ولى به انسانها اختيار داده است .

و اينست كه خداوند به فرستاده اش تأكيد مى فرمايد كه :

ولو شاء الله ما أشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ماأنت علیهم بوکیل(الانعام 107)

اى فرستاده ى خدا !

غم مخور كه الله قادر و تواناست تا آنان را جبراً از شرك بازدارد ولى به آنها اختيار داده است و تو بر آنها وكيل و مسؤول شان نيستى كه بر خود سخت گيرى.

از اين كافر مى خواهم در انتهاى هر جوابى به شبهه هايش ، نظر خود را بيان دارد .

در غير اينصورت اين سؤالات او و جوابهاى ما بإذن الله نور راههاى كسانى خواهد شد بدون آنكه او بهره اى برده باشد.

لحظه هاى عمر انسان جرس انذارى ست تا از غفلت و بازى دست برداشته و بسوى حقيقت مخلصانه كوشا باشيم.

 

اللهم اهدنا و اهد بنا

 

نوشته شده توسط أمة الله در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 0:3 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

تو قسمت نظرات يه نفر كه خودشو كافر معرفى كرده بود ، اين سؤالش بود :

نویسنده: کافر
پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت: 0:46
یه سوال ازتون دارم.=-=-=-=- )چه طوری میشه خدا هم رحیم باشه هم قهار هم شدید العقاب؟
 
ببين كافر ، من اينجا مث بقيه ى دوستام البته چوب و چماق نداريم .
 
حالا بيا يه خورده عقل بيكارا رو بكار باندازيم ، باشه؟
 
اين قصه را براى تو جور كردم تا هم يه خورده وقتت شيرين تر بشه و هم بهتر حرفامو بفهمى :
 
ديشب ساعت ۱۰ شب داريوش آقا از خونه ش رفت بيرون ( سؤال پيچم نكنى كه حالا اينوقت شب كجا و براى چى رفت !؟ )
 
تو خونه خانمش و مادرش و آزيتا كو چولوى ۶ ماهه كه خوابيده بود ، تنها موندن .
 
يه ساعت بعد از رفتن داريوش آقا ، يه اتفاق حساب نشده اوفتاد !
 
يه نفر دزد حرفه اى از ديوار خونه بالا رفت و پريد خونه !
زكيه خانم همسايه داشت لباسشو از رو طناب بر مى داشت كه اون دزد رو ديد و بلافاصله رفت و به شوهرش خبر داد.
 
دزده رفتش تو اتاق خواب كه فقط آزيتا كوچولو خوابيده بود.
يه راس رفت سر كشوى كمدا و كيفا و خلاصه هر  چى تو دستش اومد برداشت.
نه نه داريوش از تو اتاقش بيرون ميومد كه تو هال اون دزده رو ديد ، تا خواست جيغ بزنه و داد و بيدادى راه باندازه كه دزده آماده تر بود و گردنشو سخت فشرد و خفه ش كرد!
 
كار دزده خوب جلو رفت از هال رفتش بيرون و دوباره از ديوار بالا رفت و پريد تو كوچه كه مردم منتظرش بودن !
حسابى زدنش و داغونش كردن و بعدشم تحويل پليس دادنش .
خلاصه اون دزده حسابى سزاى عملشو ديد هر چند داريوش آقا ديگه نه نه شو نديد
 
حالا ببين اى كافر ، دقت كن !
اين دزده را كسى نازشو نخريد اول زدنش بعدشم دادنش تحويل پليس و قانون.
 
اون دزده هم يه نه نه اى داشت كه خيلى خيلى براى پسرش گريه كرد !
 
به نظر تو حالا بياييم براى نه نه ى دزده دل بشكونيم و پسرشو از زندان و اعدام رهاش كنيم تا دلشو خوشحال كنيم يا براى اون نه نه داريوش و پسرش دل بشكونيم و سزاى اون دزده رو بديم تا دلشون خنك بشه؟
 
ها؟
 
نه بابا فكر نكم طرفدار دزده باشى ديگه !
 
حالا بيا اين سؤال منو جواب بده .
 
خدا اين زمين و آسمون و همه ى نعمتا رو آفريده تا همه به خوبى ازش استفاده ببرن.
يه عده ميان فقط تا اونجايى كه حقشون هست بدون آزار و اذيت بقيه ى خلق خدا ، از اين نعمت ها به اندازه ى خودشون استفاده مى برن و شكر خدا رو هم بجا ميارن.
يه عده هم ميان حق اين و اونو زير پا مى ذارن و تازه بازم سير نمى شن نمى خوان مردمو به حال خودشون رها كنن و انتظار دارن مردم خودشون با دست و پاى خودشون بيان پيششون و براشون سجده و كرنش هم بكنند تا هر وقت آقايان ظالم ميلشون كشيد ازشون بار بكشن !
 
خوب خوب !
 
حالا خدا بايد با اين دو جور مردم چه جور رفتار كنه ؟
 
مى  خواى خدا با هر دو جور مردم رحيم باشه؟!
 
خوب ، يعنى ناز ظالم رو بخره ولى يه جورى كه اون مردم مظلوم بدبخت هم دلخور نشن !!؟
 
ببين !
مظلوم وقتى خوشحال ميشه كه حقش بهش برگرده !
اونوقت ظالم بايد دستش خالى بشه آخه خوردن حق مردم باعث خوشحالى و ثروتش شده !
 
اينجاست كه خدا بايد اول يه سبيل مالك به اون ظالما بده يعنى شديد العقاب و قهار باشه !
 
بعدش هم رحيم باشه به اون بيكسايى كه حقشون ضايع شده و حقشونو بهشون اونجورى بده كه راضى بشن .
 
حالا فهميدى؟
 
 
 
نوشته شده توسط يار علي مسلمان در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 16:31 | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الرحمن . علم القرآن . خلق الإنسان . علمه البيان . الشمس و القمر بحسبان . و النجم و الشجر يسجدان .

سوره الرحمن - آيات ۱-۶

بله اين سوره ديوانه شان كرده است!

يكى از آنان مى گفت : در اينجا الله همه چيز را دو تا دو تا مى بينه و اين دو تا ديدن اساس علمى ندارد !!

 

حالا بياييد ببينيم اين ديوانگان كه سرشان به ديوار خورده از كدام آيات حرف مى زنند!

الله تعاى  (خداوند عالم )  از  سجده و عبادت درختان بزرگ و گياهان ريز و سجده ى هر دو مجموعه سخن آورده است و اين تشبيهى زيباست كه :

 

و النجم و الشجر يسجدان .

يعنى درختان و ريزگياهان نيز هر دو در سجده و عبادتند!

و خطاب به انس و جن دو مخلوق مورد امتحان و اختيار ، مى فرمايد:

فبأي آلاء ربكما تكذبان

و مى فرمايد :

ربُ المشرقين و رب المغربين

پروردگار دو مشرق و دو مغرب

و اين بيانى ست زيبا كه زمين مانند بساطى پهن نيست كه يك مشرق و يك مغرب داشته باشد بلكه از دو مشرق و دو مغرب سخن آورده است.

در اين آيه تأكيد بر اين نيست كه خداوند فقط همين دو مشرق و دو مغرب را دارد و بيشتر ندارد .

زيرا خداوند در كتابش از مشرقها نيز سخن آورده است.

ربٌ السماوات و الأرض و ما بينهما و ربٌ المشارق . سوره الصافات - آيه ۵

 

فلا أقسم برب المشارق و المغارب إنا لقادرون . سوره المعارج - آيه ۴۰

بمانند آيه اى كه در ذكر حال ساحران فرعون آمده كه آنان بعد از ايمان  گفتند:

آمنا برب موسى و هارون.

به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم !

كه منظور اين نيست كه خداى موسى و هارون ، خداى كسان ديگر يا خداى فرعون نيست!

و يا در آيات فراوانى كه انبياء عليهم السلام ، الله تعالى را با وصف ربي ( پروردگار من ) ياد مى كردند كه اين بدان معنا نيست كه هر كس خداى مخصوص به خودش را دارد كه خداى ديگرى نيست!

آنگاه خداوند عالم از دو مخلوق شگفت آور خودش پرده برداشته و مى فرمايد:

مرج البحرين يلتقيان.

بينهما برزخٌ لا يبغيان.

دو دريايى كه شناخته شده است به هم مى رسند و بين آن دو حاجزى ست كه از طغيان هر كدام بر ديگرى جلوگيرى مى كند.

در اين آيه از دو دريا بصورت مطلق و ناشناس سخن نيامده كه اين حالت را شامل هر دريايى دانيم.

البحرين ، يعنى دو دريا كه متفاوت و هر كدام به خاصيتهاى متفاوت خود ،شناخته شده اند.

و اين آيه دقيقاً مكمل است:

 

(وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَحْجُورًا) [الفرقان: 53

اين آيه سخن از بهم رسيدن آبهاى شيرين گوارا ( نهرهاى شيرين ) در آبهاى شور شديد ( درياها و اقيانوسها كه نمكهاى زيادى دارند تا جايى كه يك متر مكعب آب دريا ۳۵ كيلو گرام نمك دارد و اينست كه الله تعالى از آن با وصف مِلْحٌ أُجَاجٌ  ياد فرموده است!

محل آميخته شدن نهرهاى شيرين با درياها و اقيانوسهاى شور از مهم ترين اكتشافات علمى ست زيرا در منطقه ى برخورد دو نوع آب ، منطقه اى ست بمانند حجر يا اتاق كه خاصيت آن كاملاً از دو نوع آب متفاوت و حتى خاصيت زيستى حيوانات و موجودات زنده ى آن بمانند نهر و دريا نيستند.

و در اين منطقه ، كه مانند ديوارى ست بين دو آب شيرين و شور ، از مخلوط شدن دو آب جلوگيرى مى شود !

به اين منطقه ى برزخ آبى ، Estuary گفته مى شود.

بقيه ى مطلب را در اينجا متابعه كنيد :

مرز ميان درياى شور و شيرين

آنگاه الله تعالى از نعمت هاى بهشتى و باغهاى بهشتى كه بصورتى زيبا و زوج زوج زينت داده شده ، سخن آورده است:

 وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (46)

 ذَوَاتَا أَفْنَانٍ (48)

 فِيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ (50)

 فِيهِمَا مِن كُلِّ فَاكِهَةٍ زَوْجَانِ (52)

براى پرهيزگاران باغهاى بهشتى دو گانه كه درآن دو باغ دو نهر جارى شده است.

و در آن باغها از هر ميوه اى دو زوج خلق شده است و اينست كه آفرينش بهشت و بهشتيان در نهايت زيبايى و نظم ، در اين سوره ى مبارك با نغمه اى شيرين و آهنگى منسجم و ملايم آشكار شده است.

كسانى كه راهى بسوى ايمان نيافتند به آفرينشى كه توسط خداوند صورت يافته ، اعتراض كردند !

عاجزانه گفتند: يعنى چه ازهر باغى دو تا آفريده و دو نهر در آن جارى ساخته و از هر ميوه اى نيز دو زوج آفريده است!؟

خيلى مخلصانه مى گويم:

اين خلقت خدايمان است كه هر خلقى و خلقتى با اراده و قدرت اوست و اوست كه اين تقدير منظم را بوجود آورده است و بشارتش را به ما رسانده تا آرزوى رسيدن بدان در دل و جان بپرورانيم !

الهي

ما به بهشت و زيبايى هاى آن ايمان آورديم و به شيرينى نهرهاى جارى شده در آنها و به آسايشى كه ساكنان آن به آن خواهند رسيد !

الهي

ما را از آنهمه لطف و رحمتت محروم مگردان و ما را با ساكنان خوش نشين آن ديار جاويد با صفا همنشين فرما.

آمين

 

نوشته شده توسط أمة الله در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 11:36 | لینک ثابت |

آیا خداوند قدیر است؟

بحثی دیگر که در سایت افشا در ادامه ی اثبات عدم وجود خداوند مطرح شده است بحث صفات پروردگار است . در این جا لازم می بینم توضیحی ولو کوتاه در رابطه با صفات پروردگار داده شود تا به ادامه ی بحث بپردازیم :

صفات معنوی

شرح اجمالی: عالم که دارای چنین نظام استوار و منظم و شکلی بدیع و کاری متقن است باید خالق آن متصف به صفات مذکور باشد . دلیل آن :

اولا به طور کلی ، این است که :

اگر خالق عالم متصف به این صفات نباشند ، باید ضد آن ها را دارا باشد و هرگاه این اضداد برای او ثابت شد لازمه اش این است که یا جهان مشهود وجود نداشته باشد و یا این که حرکت افلاک و نظام و توازن آن دچار خلل و نقص شود در حالی که هر دو فرض خلاف واقعیت اند .

گذشته از این خالق متصف به صفات کمال باشد – در حالی که این اضداد صفات نقص اند – و اگر خالق متصف به آن ها باشد مستلزم آن است که متصف به نقصان باشد و آن نیز محال است ( زیرا چنین ناقصی نمی تواند خالق این کمالات باشد )

ثانیا دلیل آن ها به صورت علی حده و خاص ( که در ادامه بیان خواهند شد)

سایت افشا ابتدا تعریف قدیر بودن را برای خود بیان کرده (موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب یک کار باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.) ( سپس در مطلبی عنوان داشته است که خداوند قدیر نیست) .  البته شایان ذکر است که این سایت ابتدا به امر محالات اشاره کرده است و سپس قدیر بودن پروردگار را با آن نفی کرده است . توجه کنید:

« اگر شخصی یا کتابی بگوید قدیر بودن به معنی این است که موجود قدیر همه کارها را میتواند انجام بدهد، او در واقع گفته است که آن شخص میتواند کارهای محال را انجام دهد، در حالی که کار محال انجام شدنی نیست،»

پاسخ به این ادعا کاملا روشن و واضح است :

ابتدا لازم می بینم دلیلی عقلی بر اثبات صفت قدرت را بیان کنم .

آفرینش این جهان و انواع موجودات با شکوه آن ، از حیوان و نبات و انواع معادن که عقل ها را ناتوان و افمار را غرق شگفتی و حیرت می کند دلیل بر وجود خدایی است که از هر نقص منزه است ، پس محال است که آفریننده ی آن ها فاقد قدرت باشد زیرا ناتوان نمی تواند عهده دار خود باشد تا چه رسد به دیگران و قابل تصور نیست که مخلوقاتی که دارای توان و قدرتند را خالقی آفریده باشد که خود فاقد قدرت است .

اکنون بحث مورد نظر:

کارهای محال خود دارای تعریفی هستند . در واقع امری در صورت محال بودن نقیض آن دارای تعریف مشخص و محرزی است . برای مثال ما تعریف مثلث را یک سه ضلعی می دانیم که مجموع زوایای داخلی آن 180 درجه باشد . بنا به همین تعریف نمی توان مثلثی را مهیا کرد که 4 ضلع داشته باشد و مجموع زوایای داخلی آن  یا بیش تر یا کمتر از 180 درجه باشد.

ابتدا اثبات شد که این جهان حادث است به جز خداوند که واجب الوجود است . صفت خلق در خداوند با واجب الوجود بودن او همراه است  بدین معنا که خداوند خالق است . در این جا آفریننده ی همین تعاریف خداوند است یعنی خداوند ، خود با به وجود آوردن عالم ، این تعاریف را نیز به همراه آن خلق کرده است . و چون کسی که خالق چیزی باشد صلاحیت آن را دارد که در آن تغییر ایجاد کند ، در آن تعاریف تغییر به وجود آورد این خود نشانه ی قادر بودن است .

توجه کنید : اگر تعریف مثلث را بدین گونه عوض کنیم آن گاه چگونه خواهد شد : مثلث چهار ضلعی است که مجموع زوایای داخلی آن کم تر از 180 درجه باشد .

 پس اصل قدیر بودن بدان معنا است که خداوند تعاریف را خلق کرده و قادر است آنان را تغییر دهد .

مثالي ساده تر : یک برنامه ریز رایانه را در نظر بگیرید . این فرد می تواند برای رایانه ی خود تعاریف را وارونه جلوه دهد برای مثال تعریف مثلث را برای رایانه ی خود بر خلاف آن چه که در علم هندسه مطرح شده است تعبیه کند و یا درست جلوه دهد . رایانه ی او این امر را محال نمی داند چون بر اساس همان تعاریف مثلث را می شناسد در حالی که اگر تعریفی واقع از یک مثلث به رایانه داده شود ، رایانه آن را محال می داند .   

سایت افشا برای این که با تناقض روبرو نشود تعریفی دیگر را از خداوند مطرح کرده است ( البته آن ها مدعی اند که این تعاریف را خداباوران مطرح کرده اند نه آنان !

موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.

سایت افشا یک مثال  مضحکانه را برای اثبات قدیر نبودن الله بیان کرده است : « آیا خدا میتواند سنگی را بسازد که نتواند آنرا از جا بلند کند؟» ما نیز به همان تعریف تناقضات بسنده می کنیم و این گونه سوال را برایشان مطرح می کنیم :« آیا ممکن است عددی آورد که بزرگ تر از آن وجود نداشته باشد ؟» پس اصولا طرح چنین پرسشی صحیح نیست .سایت افشا پاسخ به این سوال را (بله یا خیر) دانسته است و در یک مطلبی عنوان داشته که بعضی مسائل مانند این مساله جوابشان همین است . ما در جواب می گوییم که خیر .این از این گونه مسائل نیست . مثل این که بگوییم روزها همگی یا زوج اند و یا فرد اما جمعه نه فرد است و نه زوج .

در علوم ریاضی از این گونه مسائل به وفور یافت می شود برای مثال گمان بر این است که تابع یا باید زوج باشد و یا فرد . در صورتی که تابع (هم زوج و هم فرد) وجود دارد و هم تابع (نه زوج و نه فرد) .

 یا مثلا سوالات نغز دیگر :« آیا خداوند می تواند بنشیند .(مسلما خیر.) اما کمترین انتظاری که ما از خدا داریم این است که بتواند حداقل هر آنچه ما انجام میدهیم انجام دهد، » خوب در این جا یک مساله مطرح می شود :

این بحث ( که سایت افشا به آن اشاره کرد) شاخه ای از علم جبر و اختیار است که در پست های بعدی به آن اشاره ی مفصل خواهیم کرد  .

یک سوال از سایت افشا :

آیا شما می توانید با مادر خود روابط نا مشروع داشته باشید؟ بدیهی است که قادر به انجام آن هستید اما موازین اخلاقی این اجازه را به شما نمی دهد . خوب شما می توانید انواع فسق و فجور ها را انجام دهید اما فردی مومن نمی تواند این اعمال  را انجام دهد نه به دلیل آن که قادر نیست ، بلکه موازین اخلاقی و اجتماعی او را در این حال قرار داده است که از انجام آن ها خودداری کند . اکنون سایت افشا دلیل را بر آن نهاده که فرد نمی تواند آن را انجام دهد که این نهایت کوته فکری و سطحی نگری است .

پاسخی دیگر که می توان داد در رابطه با عدم مشابهت خداوند با سایر موجودات است :

بعد از این که در پست های گذشته معنی جسم و جوهر و حادث و قدیم را دانستیم و ثابت شد که اعراض حادث اند و هر آن چه که اعراض حادث اند و هرآنچه که اعراض در آن واقع شوند آن نیز حادث است و ثابت است الله تعالی ازلی است و باید هر آن چه که لازمه ی آفریده هاست از او سلب شود ، پس خدا عَرَض نیست برای این که عرض قائم به ذات خود نیست بلکه محتاج به محلی است که در آن قرار گیرد و اگر خدا عَرَض باشد محتاج به مکانی می شود که در آن قرار گیرد و در نتیجه ممکن الوجودی است متغیر ، زیرا که عرض بر یک حال باقی نمی ماند و اگر عرض باشد محتاج به غیر خود خواهد بود در حالی که ثابت شد الله تعالی واجب الوجود است و واجب الوجود بی نیاز از غیر خود است و نیز جوهر نیست چون جوهر اگرچه فرد نیست اما فضا را اشغال می کند و اشغال فضا از خصوصیات ممکنات است در حالی که خداوند ممکن الوجود نیست . گذشته از این جوهر جزئی از جسم است و جسم حادث است و آن چه جزو حادث باشد ، آن نیز حادث است و همین طور سایر اوصاف که از خصوصیات و نیازمندی های پدیده ها است ، پس این صفات یا بر احتیاج و تغییر دلالت می کنند و یا بر مشخص و تعریف کردن با حد و حدود اجسام .

گفتیم آفریننده ی عالم ازلی است و عقلا محال است که پدیده ای شبیه او باشد پس به صفاتی که پدیده ها دارند متصف نمی شوند از جمله ی این صفات ، تمکن در مکان یا تحیز ( اشغال فضا) و یا واقع شدن در جهتی از جهات است و چون این اوصاف از نشانه های حدوث و امکان هستند ، خداوند منزه از آن هاست .

هم چنین زمان بر خداوند جاری نمی شود بدان معنا که وجودش به زمانی محدود نمی شود و با تغییر زمان تغییر نمی کند .

زمان عبارت است از متغیری که با آن متغیر دیگری شناخته می شود و ابت شد خداوند متعال متجدد و متغیر نیست بلکه ازلی است و ممکن الوجود نیست که ازلی شبیه حادث باشد زیرا آن چه که شبیه حادث باشد آن نیز حادث است . گذشته از این خداوند از ازل بوده در حالی که زمان با او نبوده و بدان نیازی نداشته لذا شایسته ی اوست که بعد از آفریدن زمان نیز بدان نحتاج نباشد زیرا اگر خداوند محتاج به آن باشد لازمه اش دور است ، چون خداوند محتاج زمان می شود و زمان هم محتاج خداوند .

یک توضیح مختصر :

در این گفته که :« خداوند ازلی و ابدی است» تسامحی وجود دارد و این گفته ی دقیقی نیست . از سر ناچاری است که چنین می گوییم . می خواهیم بگوییم که تصور نشود زمانی وجود داشته که خداوند وجود نداشته و بعد در یک مقطع زمانی به وجود آمده است . برای این که چنین شبهه ای به وجود نیاید می گوییم که خدا همیشه بوده است . البته این برای عموم مردم است . اگر مطلب را دقیق تر بگوییم ، اصلا خود این جمله که « خدا ازلی و ابدی است» حرف درستی نیست ، زیرا درباره ی چیزی می توانید بگویید « ازلی و ابدی است » که همیشه بوده و این داخل در ظرف زمان است یعنی موجود زمانی باشد در حالی که خداوند در زمان نیست اگر در زمان باشد محدود در زمان می شود و حال آن که خداوند خالق زمان و مکان است و خارج از زمان و مکان . پس خداوند بر مکان و زمان اشراف دارد یعنی اساسا خداوند در زمان نیست تا به این بحث برسد که بگوییم خدا در تمام زمان هاست . ( مهندس سادات – به نقل از ماهنامه ی آمورشی جوان –آذرماه 77-76 –ص20)

ادامه ی بحث :

پس خداوند متعال شبیه هیچ چیز نیست ، زیرا در چیز اگر در جمیع جهات شبیه به هم باشند لازمه اش که در تمام جهات با هم مساوی باشند و اگر تنها از یک جهت مساوی باشند منحصرا در همان جهت با هم مساویند ، پس مشابهت خداوند با عالم یا از تمام جهات است که لازمه اش این است که عالم قدیمی و ازلی باشد و خالق هم از هر نظر حادث ( صفات هم را دارا شوند) در حالی که در پست های گذشته ثابت کردیم عالم حادث است . و خالق ازلی . و یا این که شباهت آن دو تنها از یک جهت است که لازمه آن مساوات آن دو در همان جهت است و این قول مستلزم آن است که عالم از جهتی قدیم و از جهتی حادث باشد و همین طور خالق ، و حال آن که می دانیم آن چه که از جهتی یا از جهاتی حادث باشد شایسته ی این که خدا باشد نیست ( رجوع کنید به کتاب نثراللالی ص55) این دلیل عقلی عدم مشابهت خداوند با مخلوقات بود اما دلیل نقلی آن آیه 11 سوره ی شوری است « لیس کمثله شی ء و هو سمیع البصیر» « و چیزی شبیه و مثل او نیست و او شنوا و بیناست»

استاد سید سابق در کتاب ارزشمند خود با نام عقاید اسلامی در رابطه با ذات پردوردگار توضیح می دهد:

«عقل نمي تواند ذات پروردگار را درك و آن را شناسايي نمايد؛ چون خداوند در ظرف ادراك ما نمي گنجد و انسان هم ابزار ادراك ذات حق را در اختيار ندارد                                                                 .         
عقل بشري هر چند به نيروي ادراك و انديشه، زكاوت و هوشياري مجهز باشد؛ باز هم از شناخت حقيقت اشياء كاملاً عاجز و ناتوان است                                                                                                      .
  
بشر از شناخت نفس خويش، كه هميشه از معضلات علم و فلسفه بوده، عاجز و از شناخت حقيقت نور ناتوان است. در حالي كه نور روشن ترين و آشكار ترين اشياء طبيعت است.
او از شناخت حقيقت ماده و ذرات تشكيل دهنده ي آن نا توان است؛ در حالي كه ماده نزديكترين شئ به انسان و محيط پيرامون اوست                                                                                                  .
عقل پيوسته در مقابل اين همه حقايق هستي و طبيعت درمانده و نا توان است و چيزي در چنته خود ندارد.
ستاره شناس مشهور (كامي فلامريون) در اثر خود به نام (القوي الطبيعيه المجهول) مي گويد: ما مي توانيم بيانديشيم ولي خود انديشيدن چيست؟ كسي نمي تواند به اين سؤال پاسخ قانع كننده اي بدهد. و يا ما مي توانيم راه برويم؛ ولي فعاليت عضلاني چيست؟ كسي پاسخ آن را نمي داند. مي دانم كه اراده و تمام ويژگيهاي نفسانيم غير مادي است و هر موقعي كه اراده كنم تا آرنجم را به حركت در آورم مي دانم كه اين اراده ام است كه آن را مي جنباند. حال مي خواهم بدانم كه اين عمل چگونه انجام مي شود؟ آن دلال و واسطه اي كه به نيروي عقلاني در توليد محصول مادي كمك مي كند چيست                                                                       ؟
كسي را نمي يابم كه بتواند به اين سؤالات پاسخ بدهد و به من بگويد كه: مويرگهاي چشم چگونه تصوير اشياء را به عقل منتقل مي كنند؟ واصولاً عقل چگونه آن را درك مي كند؟ پايگاهش كجاست؟ و ذات فعاليت مخ چيست                                                                                                                                ؟
                                                            
آقايان! به من پاسخ دهيد (منظور ملحدان)... ولي كافي است!! آري من مي توانم سالها اين سؤالات را از شما بپرسم و تئوريسين هاي بزرگ شما هم نتوانند به كوچكترين سؤال من پاسخ دهند. بنا بر اين وقتي كه عقل از ادراك نفس، نور، ماده و اشياء پيدا و نا پيداي هستي، عاجز و نا توان است؛ چگونه مي تواند به كنه ذات پروردگار بي مانند پي ببرد و آن را شناسايي كند؟                                                                          !
ذات پروردگار ما فوق ادراك و انديشه و عقول انساني است، خداوند بزرگ مي فرمايد:
(لا تدركه الأبصار وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير) _ (انعام: 103) 
"چشمها (كنه ذات) او را در نمي يابند و او چشمها را در مي يابد و او دقيق و از همه آگاه است".
عجز و ناتواني عقل از ادراك حقيقت اشياء، دليل بر موجود نبودن آنها نيست. اينكه عقل نمي تواند حقيقت اشيائي چون: نور، روح، ذره و ماده و غيره را درك كند، دليل بر اين نيست كه اينها وجود خارجي ندارند و همين طور هم وقتي كه انسان ?ادراك حقيقت ذات پروردگار ناتوان است به اين معني نيست كه ديگر وجود ندارد؛ بلكه موجود حقيقت تنها اوست                                                                                         .
وجود پروردگار متعال در حكم بديهيات اوليه و مسلمات عقلي است و تنها افراد ناسازگار و بد عنق به آوردن دليل نياز دارند. مانند افراد نابيناي كه در روز روشن خواستار بيان دليل بر وجود خورشيد باشند. با اين وصف ما براي كشف حقيقت و يافتن راه درست به آوردن دلايلي چند در اين خصوص اقدام مي كنيم.
»

سایت افشا در تعریفی دیگر قدرت خداوند را چنین تعریف کرده است :

موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد و ب در تناقض با ذات موجود الف نباشد، الف بتواند ب را انجام دهد.

این تعریف کاملا غلط است . چه بسا اموری که با ذات انسان ها در تناقض بوده است اما انجام شده است . برای مثال یک انسان نمی تواند بدن خود را تا 180 درجه از پشت خم کند طوری که پشت سرش به پشت پایش برسد .چون با ذات او مخالف است . اما بسیارند انسان هایی که این نمونه اعمال را انجام داده اند .

پس اگر یک کار منطقا غیرممکن توسط فردی انجام شود ، آن فعل از این پس غیر منطقی نخواهد بود(این یکی از سفسطه های نادرست در علم منطق است)

برای مثال آوردن یک تخت پادشاهی ( بدون آن که وسیله ای مانند وسایل امروزی برای حمل آن موجود باشد ) کاری منطقا غیر ممکن است و با ذات آدمی در تناقض است  اما محقق شد پس نتیجه بگیریم که کار منطقا ممکن است و با ذات انسان مخالفتی ندارد . این استدلال کاملا غلط است چون هنوز هم کاری به مانند آن رخ نداده است که ما آن را منطقی بدانیم . و یا سخن گفتن با طیور فعلی کاملا غیر ممکن ، غیر منطقی و محال است و اصولا مخالف ذات انسان  اما انجام شد . ولی این سوال مطرح می شود که چرا هنوز غیرمنطقی اند؟

سوال ساده تر : یک ساعت را در نظر بگیرید که فقط می تواند ساعت را نمایش دهد و این در ذات اوست پس ما می توانیم نتیجه بگیریم که ساعت ، قدیر مطلق است چون کاری را که در ذاتش است و منطقی را انجام داده . این نشان دهنده ی غیر واقع و نا صحیح بودن این تعریف است .

سایت افشا نیز خود ابتدا این تعاریف ( ساختگی توسط خود را ) مطرح کرده و سپس به نقض آن می پردازد . هیچ یک از خداباوران چنین تعاریف ( جدید التعریف ) را مطرح نکرده اند . اکنون سایت افشا این تعاریف را به خداباوران نسبت می دهد که این امر کاری ناشایست و غیر انسانی می باشد چون از ترور یک شخصیت و یک اندیشه سخن به میان می آید .

در ادامه نیز این سایت تعاریف متعدد و گوناگون و پیچیده را از قدرت خداوند بیان کرده و سپس آن ها را نقض کرده است .این سایت تعاریف متعدد و گاها متناقض با یکدیگر ، که آنان را به عالمان خداباور نسبت می دهد تعریف کرده است از این تعاریف می توان به  تعاریف متعلق به دکتر ریچارد سوینبرن ، جورج ماورودز ، تالیافرو ژرومه جلمن و... اشاره کرد که در عین پیچیدگی بسیار هم متناقض اند ( اما سایت افشا فرض را بر این گرفته است که این تعاریف در حال تکمیل است)

ما در این جا تعریفی کاملا ساده و کاملا درست را از فرد قدیر بیان کردیم . وآن به شرح زیر است :

« اصل قدیر بودن بدان معنا است که خداوند تعاریف را خلق کرده و قادر است آنان را تغییر دهد و یا در آن تعاریف تصرف کند ( البته در همه ی جهات)»

بدان معنا که مشمول همه ی تعاریف باشد نه یک تعریف خاص و مورد نظر .

برای مثال شایسته نیست یک کامپیوتر را قادر مطلق بنامیم چون کامپیوتر اصلی به نام غرور را در خود تعریف نکرده اما چنین تعریفی وجود دارد . پس ابتدا خلق تمام عالم سپس خلق این تعاریف همراه با آن

اما نکته ی مهم و نتیجه گیری پایانی که در سایت افشا به آن اشاره شده است :

تکامل یافتن تعریف قدیر در طول تاریخ و در دوران معاصر باید برای هر فرد هوشیار نشان دهد که انسانها چگونه در طول تاریخ خدایان را ساخته و تکامل میدهند و هرچه زمان میگذرد تعاریف انسانها از خدا پیچیده تر میشوند و این موجود ذهنی هر روز و هر روز از حوزه فعالیت و قدرتش کاسته میشود و به موجودی حقیر و حقیر تر میشود تبدیل میشود.

این یکی از نتیجه گیری های نغز در سایت افشاست ( البته از این گونه نتیجه گیری ها به وفور در این سایت یافت می شود)

یک مثال ساده برای نقض  این نتیجه گیری :

ارسطو تعریف عالم را ( که یک تعریف ساده و ابتدایی بود ) برای مردم بیان کرد . ابتدا عالم را به شکل یک دایره می دانست که خورشید در مرکز آن قرار دارد . سپس بر پایه ی همین فرضیه تعاریف گوناگونی از ستارگان و گردش آنان ! و دیگر مسائل پدید آورد . پس از گذشت سال ها این نظریه روز به روز تکامل می یافت . دانشمندان بسیاری نظریه های خود را مطرح کردند . هرچند هیچ کدام عین واقعیت نبود اما از تعریف ارسطو کاملا منطقی تر و بهتر به نظر می رسید . تا این که گالیله نظریه ی خود را اعلام کرد و با توجه به شواهد پذیرفته شد . خوب بنده در این جا نتیجه گیری می کنم : که این جهان چقدر حقیر و پوچ است که هر روز تعریفی دیگر بر آن داده می شود!! این جهان خود کامل است ، این حقارت درک و فهم ماست که نمی توانیم حقیقت آن را دریابیم .

نتیجه گیری وقتی بدین گونه مضحکانه و بچه گانه باشد انتظاری بیش از این از بقیه کلام نمی رود  

   و من الله توفیق

نوشته شده توسط ناجى كرد در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 15:30 | لینک ثابت |